چند بار دستت را به دیوار می کوبی خون که از لای انگشتانت بیرون می ریزد , دردت می گیرد . لبخند می زنی و فریاد می کشی : بی حساب شدیم ... سلام صبح ,ظهر ,شب فرقی نمی کند... من حالم خوب است.... انقدر خوب که حتی برایم مهم نیست که مشترک مورد نظر خاموش است...حتی اگرمشترک مورد نظر خودم باشم..!!!! .... .... .... اول تبریک به مناسبت بازگشایی مدارس( به قشر کمبود محبت جامعه دانش به زور اموزان ) و تبریک مخصوصی به کسانیکه متولد این فصل هستند...(تولد تولد تولدت مبارک بیاشمع هارو فوت کن....) و یه خبر مهم ..... من برای اولین بار مثنوی گفتم وظاهرا یه مثنوی قشنگ (گاهی تعریف بدنیست) امیدوارم احساس قشنگی منو درک کنید... (>(>(>(>(>(><)<)<)<)<)<) گفتی نباید گفت بعضی حرف هارا دارد تباهم می کند این رسم دنیا گفتی که با شب های تنهایی بسازم با خاطرات سرد وتلخ ات دل ببازم اخر چگونه زندگی از سر بگیرم گفتی اگر عاشق شوم باید بمیرم بگذار دستانم همیشه سرد باشد انگار قانون است عاشق مرد باشد شب ها فقط چند عکس پیش چشم هایم تکرار یک شعر قدیمی در صدایم یک روز می گویم از ان چشمان ابی می دانم از تنهایی من در عذابی شاید نه...باید گفت بعضی حرف هارا بگذار با من بشکند این رسم دنیا (>(>(>(>(>(><)<)<)<)<)<) تا سردرد...نه ببخشید دردسری دیگر.... بدرود...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:49 توسط نفس
|

چه فرقی میان صبح و غروب , وقتی که تنهایی ! چه جای زمین و اسمان ها ؛هنگام که بی عشق مانده باشی !؟وامانده به خویش ,تکرار این ترانه در لحن من اوزان دیگری دارد ,چنان که کس را فهم دریافتنش نمی بینم!تنها این تو بودی.... ( از کتاب چشم به راه بانو,نوشته ی سید علی صالحی) ><><><><><><><><><><>< سلام این روزها از بد بدترم.... کاش چشمان مرا خاک کنند که نبینید که چه تنها شده ام... نمی دونم چه حسی دارم فقط می دونم حس خوبی نیست.... یه احساس عجیب....یه احساس گنگ.... احساس می کنم بی حس شدم به خودم ...به اطرافم ...به... این دل نوشته ی تابستونی رو درک کنید. ><><><><><><><><><><><><><><><>< امدی ... اما انقدر دیر که من پسر همسایه را سه ماهه بودم, وصورتم داشت به هیئت زنی می شد که خود را سر اولین چراغ قرمز فروخته است... امدی برای شب برای صبح حتی برای پسر همسایه یادگاری اوردی اما برای من جنینی رااوردی که از زنان شهر دزدیده بودی! امدی اما انقدردیر که پسر همسایه مرا خواب دیده بود و مردان شهر برایم پسر همسایه شده بودند... امدی اما... کاش نمی امدی می گذاشتی من جنین و پسر همسایه برای نیامدنت هر روز مرگنامه بخوانیم... ><><><><><><><><><><><><><><>< او که راه خانه نمی داند دیوانه نیست ؟چراغ دلیش باید! ( از کتاب چشم به راه بانو,نوشته ی سید علی صالحی) ><><><><><><><><><><><><><><><><>< من بدِ بدِ بد اما شما نا مهربانی نکنید...دیوانه ام ! تا طلوعی دیگر بدرود.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:14 توسط نفس
|

س... ل ... ا... م این روز هاکه می گذرد شادم که می گذرد این روز ها با یک کار قدیمی در خدمتتون هستم ... کیفش را برداشت و برای آخرین بار جلوی آینه رفت. صورتش جوان بود در صورتی که تازه هفته ی پیش (اول دی ) تولد49سالگی اش را جشن گرفته بود . باید می رفت.. نباید دیرمی کرد. اما قبل از ان باید آینه ها را می شکست ... آینه های شوم .. آینه های حسود!آن را برداشت و پرت کرد توی حیاط . لبخندی زد و به طرف در حیاط رفت. هنوز به در نرسیده بود, که صدای بوق ماشین آمد. لحظه ای درنگ کرد ... " منه پیرزن رو چه به عاشق شدن؟؟؟ " اما دیگر حوصله ی فکرهای عذاب آور را نداشت. در راگشود. خودش بود.. پسر25ساله ای پشت رل نشسته بود که با دیدن او لبخندی زد و در جلو را باز کرد . قبل اینکه سلام کند. پسر سلام کرد – سلام ناهید جان ...نگاهی به نیما انداخت به آینه ی جلویی و کناره ها.. نیما تمام آینه ها را شکسته بود... به امید دیدار.![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:29 توسط نفس
|

سلام. این اولین تجربه ی تلخ منه ... لمس کنید ! ************ امشب خدا خواب خواهد دید خوابی سبز .... خوابی رویایی.... خواب خواهد دید که منو تو بهم می رسیم چه گناه بزرگی آه ... من می ترسم می ترسم خدا عاشق شود وای فکر کن خدا....عشق.... حتما از خدایی استعفا می دهد و می رود پی عشق و عاشقی اش.... مردم مارا نغرین خواهندکرد چه کنیم؟ من از این مردم می ترسم این مردم عشق و عاشق را از دار تنهایی می اویزند من برای خدا نگرانم نه ... بگذار خدا امشب هم خواب نبیند بگذار توی خواب خدا هم به یک دیگر نرسیم بدرود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:45 توسط نفس
|
