تبليغاتX
اعتراف های بعد اعدام....

اعتراف های بعد اعدام....

 

عشق زنی بودکه سیگارنمی کشید و تو ترکش کردی ...

سلام

حال من خوبست ...

اما

باتو بهتر می شوم !

دارم  زندگی می کنم , راستی  زندگی چیه؟ من که هنوز نفهمیدم..  اما این روز ها این روزها حس می کنم دارم زندگی می کنم !

حالم خیلی بهتر شده از وقتی فهمیدم  دیوانه ها رو خدا بیشتر دوست  داره و زیاد بهشون سخت نمی گیره !

راستی   می خوام از این به بعد هر دفعه یه دعا واسم بکنید واولین دعا ...

می خوام دعا کنید برف بیاد!

واما

این دفعه می خوام به یه مثنوی ترانه و یه  سپید دعوتتون کنم ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من می اندیشم

من به خوابی ازتو

من به  پیچ اش راه راست با موهایت

به بوی تند ادکلنت در تنم

و دستانت که ظهر جنوب را می سوزاند

به نفس های خودم در دهان تو

می اندیشم...

من به سیگار تو در لب هایم

و سکوتی ابدی درچشمانم

....به تو ....به خودم

به تمام دروغ هامی اندیشم !

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

رفته دوباره بی خبر...یه بارمی گفت میرم سفر

به اون خداش قسم دادم هرجا میری منم ببر

رفته دوباره بی خبر...اصن بیا منو نبر

بیا بگو بازی نبود بازی های کلاغ نه...پر

رفته دوباره بی خبر...چشمام شدم خیره به در

اگه نیاد منم میرم تازه  می شیم ما سربه سر

رفته دوباره بی خبر...منم دارم میرم سفر

بذار بفهمه چی کشید این دل زار در به در

رفته دوباره بی خبر...من موندمو  چشمای تر

شاید بازم شوخی بوده این که میخوادبره سفر

رفته دوباره بی خبر... بی من بی عشق بی دردسر

همه می گفتن که بهش عاشق نشی و دربه در

رفته دوباره بی خبر...دلش نمی خواس بمونه

من موندم و پیاده رو یه دل که باز پشیمونه

رفته دوباره بی خبر ...خاطره های بی اثر

یه دل امانتی دادم وقتی میرف گفتم نبر

رفته دوباره بی خبر...حتی خدافظی نکرد

میگف که عادت میکنی دنبال من دیگه نگرد

رفته دوباره بی خبر...دنیای اون  دنیای من

دنیای خوبی نبودن میگف توعاشقی ومن ...

رفته دوباره بی خبر...اما بازم دوسش دارم

مرهم زخم نیمه جون میگف که تنهات میزارم

رفته دوباره بی خبر...زیادی مغرور مثل من

یه روز پشیمون می کنه تو این نبرد تن به تن

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مشتت را توی دهن هرکس که عاشقت شد بزن فقط برای من تخفیف قائل شو دندان عقلم را تازه کشیدم...

 

امیدوارم همیشه سبز باشین!

التماس دعا!!

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت17:30توسط نفیسه کاظمی زاده | |

 

در چشمهایت بهار شیطنت کرده تا سبزترین اتفاق ها با تو اتفاق بیفتد...

سلام

خوفم خوفِ خوف

این روزها نبودم شاید هم نه...بودم !

بگذریم ,

این روزها احساس خوشبختی می کنم

اما

( بدبختی انسان از جایی شروع میشه که احساس خوشبختی میکنه...)

دارم با حرف های نباید دست و پنجه نرم می کنم..

با تمام این حرف ها ...

حال و احوال مرا خوب بهم ریخته ای؟

جان تو حال مرا خوب بهم ریخته ای..

این شعر رو تقدیم می کنم ,

به

 کسی که مثل هیچ کس نیست!

|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|

من ارزو های تو راحفظم عروسک

من عاشقم نه مثل تو تنهای کوچک

تو عاشقی انکار عشق ات بی اثر باد

تو ارزوی خوب من مجنون ....فرهاد

هرچند قصد کرده ای عاشق نباشی

با گریه های نیمه شب صادق نباشی

من حاضرم عاشق نباشی وبمانی

من عاشقت باشم ولی هرگز ندانی

اما توهم  لج کرده با چشم هایم

تکراراهنگ قدیمی , با صدایم

این حرف ها را من برایت مینویسم

شاید بفهمی معنی شب گریه و چشمان خیسم

دیوانه ها حتی اگر عاشق نباشند

باگریه های نیمه شب صادق نباشند

اما همیشه یک غرور سخت دارند

درفکر خود یک ادم خوشبخت دارند

|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|؟|

من و تو چه باهم

 چه بی هم

به هم نمی رسیم ...

احساس می کنم این روزها همه می خوان از من انتقام بگیرن ...

یا دلخوشی هامو ازم بگیرن.

.....

تا حرفی دیگر,فعلا.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت14:48توسط نفیسه کاظمی زاده | |

 

چند بار  دستت را به دیوار می کوبی خون که از لای انگشتانت بیرون می ریزد , دردت می گیرد . لبخند می زنی و فریاد می کشی :  بی حساب شدیم ...

سلام

صبح ,ظهر ,شب  فرقی نمی کند...

من حالم خوب است....

انقدر خوب که حتی برایم مهم نیست که مشترک مورد نظر خاموش است...حتی اگرمشترک مورد نظر خودم باشم..!!!!

....

....

....

اول تبریک به مناسبت بازگشایی مدارس( به قشر کمبود محبت جامعه دانش به زور اموزان )

و تبریک مخصوصی به کسانیکه متولد این فصل هستند...(تولد تولد تولدت مبارک  بیاشمع هارو فوت کن....)

و یه خبر مهم .....

من برای اولین بار مثنوی گفتم

وظاهرا یه مثنوی قشنگ  (گاهی تعریف بدنیست)

امیدوارم احساس قشنگی منو درک کنید...

 (>(>(>(>(>(><)<)<)<)<)<)

گفتی نباید گفت بعضی حرف هارا

دارد تباهم می کند  این رسم دنیا

گفتی که  با  شب های تنهایی بسازم

با خاطرات سرد وتلخ ات دل ببازم

اخر چگونه زندگی از سر بگیرم

گفتی اگر عاشق شوم باید بمیرم

بگذار دستانم همیشه سرد باشد

انگار قانون است عاشق مرد باشد

شب ها فقط چند عکس پیش چشم هایم

تکرار یک شعر قدیمی در صدایم

یک روز می گویم از ان چشمان ابی

می دانم از تنهایی من در عذابی

شاید نه...باید گفت بعضی حرف هارا

بگذار با من بشکند این رسم دنیا

(>(>(>(>(>(><)<)<)<)<)<)

تا سردرد...نه ببخشید دردسری دیگر....

بدرود...

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت13:49توسط نفیسه کاظمی زاده | |

 

 

چه فرقی میان  صبح و غروب , وقتی که تنهایی ! چه جای زمین و اسمان ها ؛هنگام  که بی عشق  مانده باشی !؟وامانده به خویش ,تکرار این ترانه در لحن من  اوزان دیگری دارد ,چنان که کس را فهم دریافتنش نمی بینم!تنها این تو بودی....

( از کتاب چشم به راه بانو,نوشته ی سید علی  صالحی)

><><><><><><><><><><>< 

سلام

این روزها از بد بدترم....

کاش چشمان مرا خاک کنند که نبینید که چه تنها شده ام...

نمی دونم چه حسی دارم  فقط می دونم حس خوبی نیست....

یه احساس عجیب....یه احساس گنگ....

احساس می کنم بی حس شدم به خودم ...به اطرافم ...به...

این دل نوشته ی تابستونی رو  درک کنید.

><><><><><><><><><><><><><><><>< 

 

امدی ...

اما انقدر دیر که من پسر همسایه را سه ماهه بودم,

وصورتم داشت به هیئت زنی می شد که خود را سر اولین چراغ  قرمز فروخته است...

امدی

برای شب

برای صبح

حتی برای پسر همسایه یادگاری اوردی

اما

برای من

جنینی رااوردی  که از زنان شهر دزدیده بودی!

امدی

اما انقدردیر که

پسر همسایه مرا خواب دیده بود

و مردان شهر برایم پسر همسایه شده بودند...

امدی

اما...

کاش نمی امدی می گذاشتی

من

جنین

و پسر همسایه

برای  نیامدنت هر روز مرگنامه  بخوانیم...

 

><><><><><><><><><><><><><><>< 

 

او که  راه خانه نمی داند دیوانه نیست ؟چراغ دلیش باید!

( از کتاب چشم به راه بانو,نوشته ی سید علی  صالحی)

><><><><><><><><><><><><><><><><>< 

من بدِ بدِ بد اما شما نا مهربانی  نکنید...دیوانه ام  !

تا طلوعی دیگر بدرود.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت19:14توسط نفیسه کاظمی زاده | |

س... ل ... ا... م

این روز هاکه می گذرد

شادم

 که می گذرد این روز ها

 

با یک کار قدیمی در خدمتتون هستم ...

کیفش را برداشت و برای آخرین بار جلوی آینه رفت. صورتش جوان بود در صورتی که تازه هفته ی پیش (اول دی ) تولد49سالگی اش را  جشن گرفته بود . باید می رفت.. نباید دیرمی کرد. اما قبل از ان باید آینه ها را می شکست ... آینه های شوم ..  آینه های حسود!آن را برداشت و  پرت کرد توی حیاط . لبخندی زد و به طرف در حیاط رفت.  هنوز به در نرسیده بود, که صدای بوق ماشین آمد.  لحظه ای درنگ کرد ... " منه پیرزن رو چه به عاشق شدن؟؟؟ " اما دیگر حوصله ی فکرهای عذاب آور را نداشت.  در راگشود. خودش بود.. پسر25ساله ای پشت رل  نشسته بود که با دیدن او لبخندی زد و در جلو را باز کرد . قبل اینکه سلام کند. پسر سلام کرد – سلام ناهید جان ...نگاهی به نیما انداخت به آینه ی جلویی و کناره ها.. نیما تمام آینه ها را شکسته بود...

به امید دیدار.

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت18:29توسط نفیسه کاظمی زاده | |

 سلام.

این اولین تجربه ی تلخ منه ... لمس کنید !

************

امشب خدا خواب خواهد دید

خوابی سبز ....

خوابی رویایی....

خواب خواهد دید که منو تو بهم می رسیم

چه گناه بزرگی

آه ... من می ترسم

می ترسم خدا  عاشق شود

وای فکر کن

خدا....عشق....

حتما از خدایی استعفا می دهد و  می رود پی عشق و عاشقی اش....

 مردم مارا نغرین خواهندکرد

 چه کنیم؟

 من از این مردم می ترسم

این مردم عشق و عاشق را از دار تنهایی می اویزند

من برای خدا نگرانم

نه ... بگذار  خدا امشب هم  خواب نبیند

 بگذار توی خواب خدا  هم  به یک دیگر نرسیم

 

 بدرود.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت19:45توسط نفیسه کاظمی زاده | |